فاطمه، دختر بابای بارون

متن مرتبط با «خاطره» در سایت فاطمه، دختر بابای بارون نوشته شده است

یک خاطره از دعاهای فاطمه

  • نیلوبلاگ

    سلام با گفتن خاطره سیدمنم از فاطمه یک خاطره بگم یک روز دیدم فاطمه از مدرسه تازه رسیده بودرفت وضو گرفت رفت به نماز تو نماز خانه اموزشگاه بودمن کنجکاوشدم چرا اینقدر به سرعت ..دیدم فاطمه سر نماز گریه ها میکنهفکر کردم یاد باباش افتادهعبادتش تموم شد رفتم کنارش که هم ببینم موضوع چیه چی شدهگفتم فاطمه بابایی همیشه کنارته انگار تو وجودته ناراحتی بکنی اون میرنجه دخترمچرا گریه میکنی.. با ارامش گفت من بخطر بابایی گریه نمیکنم اوبا منه و شماهم کنارمیاسرار کردم اخه این گریه هاچیه .. گفت مامانی من متوجه گ...

    ادامه مطلب