منم از فاطمه یک خاطره بگم یک روز دیدم فاطمه از مدرسه تازه رسیده بود
رفت وضو گرفت رفت به نماز تو نماز خانه اموزشگاه بود
من کنجکاوشدم چرا اینقدر به سرعت ..
دیدم فاطمه سر نماز گریه ها میکنه
فکر کردم یاد باباش افتاده
عبادتش تموم شد رفتم کنارش که هم ببینم موضوع چیه چی شده
گفتم فاطمه بابایی همیشه کنارته انگار تو وجودته ناراحتی بکنی اون میرنجه دخترم
چرا گریه میکنی.. با ارامش گفت من بخطر بابایی گریه نمیکنم اوبا منه و شماهم کنارمی
اسرار کردم اخه این گریه هاچیه .. گفت مامانی من متوجه گناهی از دوستم شدم
دیدم نمیتونم نصیحتش بکنم گفتم از من میرنجه ..تنها چیزی به ذهنم رسیده
بیام براش دعا کنم..
که خداوند اونو ببخشه وهدایتش کنه
و به واسطه "فاطمه"اون دخرو ببخشه و کمکش کنه راه درست رو پیدا کنه
زبونم بند امد دیگه چی به فاطمه بگم با زانو های سست از نمازخونه امدم بیرون
به عینه میدیدم که این عزیز خدا از گناه اذیت میشد و بهم میریخت
در حال حاضر خیلی چیزا میبنم و میشنوم میگم
خوش به سعادتت فاطمه اولا کاشکی بودی دعا میکردی برامون دوما نیستی که ببینی که دیگه اذیت بشی
فاطمه بانو نازنین مادر برامون دعا کن
اینجا خیلی بد شده هوامونو داشته باش
فاطمه، دختر بابای بارون...ما را در سایت فاطمه، دختر بابای بارون دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 130